۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

نایی برای رفتن

- به نظرت خیلی بده که بچه‌مون اینجا داره بزرگ می‌شه؟ دور از ایران؟
- نه بد نیست، اتفاقن خیلی هم خوبه. از کلی مشکلات فرهنگی و اخلاقی ایرانی دوره.
- ولی آخه به نظرم خیلی ناراحت کننده است. این بچه داره تو جامعه‌ای بزرگ می‌شه که ما هر چقدر هم تلاش کنیم، باز هم حتا زبان فارسی بچه مثل ما نمی‌شه. چه برسه به اینکه بفهمه ایران چیه. فرهنگ و سنت ایرانی چیه. حس ایران دوستی و وطن پرستی داشته باشد. زیبایی‌های فرهنگ‌مان براش غریبه می‌شه. نمی‌فهمه چه معنی می‌دهند.
- من فکر نمی‌کنم اوضاع به این بدی باشه که داری می‌گی. به هر حال به ما خیلی بستگی داره. وقتی موسیقی سنتی دوست داری و گوش می‌دی، وقتی تمام آداب و سنن ایرانی را رعایت می‌کنی و با بچه‌ت حس‌ات را در میان می‌گذاری، می‌فهمه و لمس می‌کنه. کافیه که ارتباط‌‌ت با ایران حفظ باشه. کافیه مثل بعضی از ایرانی‌ها که همچین در مورد ایران صحبت می‌کنند انگار نه انگار که خودشان ایرانی هستند و پرورده همان فرهنگ هستند، نباشی. کافیه بچه‌ات بدونه که چه کسانی در مملکتش بودند و چه کارها کردند. کافیه با آداب و سنن ایرانی کامل آشنا بشه. خودش تصمیم خواهد گرفت که کدام را انتخاب کند. البته که تو حق نداری بهش تحمیل کنی ایران را دوست داشته باشد یا نداشته باشد، ولی می‌توانی تأثیر بگذاری در انتخابش.
- آخه بچه‌ای که تو ایران بزرگ نشه، هرچی بگی بازم یه ایرانی به اون شکلی که باید بشه نیست. داره با فرهنگ غربی بزرگ می‌شه. میشه مثل خیلی از غیر ایرانی‌ها که در مورد فرهنگ ایران تحقیق می‌کنند و ایران را دوست دارند. اما حس ما به ایران کجا و حس آن‌ها به ایران کجا
- خب این چه اشکالی داره؟
- آدم غمش می‌گیره وقتی ببینه بچه‌ش یه فرهنگ دیگه داره، یه جور دیگه دنیا را می‌بینه. ما هرچقدر هم که اینجا باشیم بازهم از دریچه همان فرهنگ ایرانی که درش بزرگ شدیم دنیا را می‌بینیم. جامعه خیلی تأثیر زیادی روی بچه داره.
- حرفت درسته. کاملن قبول دارم. ولی اشکالی نداره اگر یه بچه‌ای دنیا را اونطوری نبینه که پدر و مادرش می‌بینن. فکر می‌کنی این فاصله‌ای که بین ما و والدینمان‎‌ هست از فاصله‌ای که بین ما و بچه‌مان خواهد بود کمتر است؟ فکر کردی اونطوری که ما دنیا را می‌بینیم والدینمان هم همانطوری می‌بینند؟
-فکر کنم باید یه جور دیگه در مورد دغدغه ذهنی‌ام صحبت کنم. هر چی بگی، نمی‌تونی بگی همان حسی که ما به ایران داریم او هم خواهد داشت.
- قبول ولی خب که چی؟
- همین دیگه، مگه کم چیزیه.
- خب حالا مثل ما همان احساس را نداشته باشه. چه اتفاقی می‌افتد؟ مگر ما با این احساسی که به ایران داریم، کار خاصی کردیم؟
- پاش نیفتاده. اگر می‌افتاد حتمن می‌کردیم. مثل زمان جنگ که جوانان، جونشان را برای کشور دادند.
- خب درست. ولی به این فکر کن، که همیشه که جنگ اتفاق نمی‌افتد. ما به این دنیا آمدیم که زندگی کنیم. باید هم خوب زندگی کنیم. منظورم از خوب، الزامن زندگی مرفه مادی نیست، بلکه منظورم زندگی با کیفیت و ارزشمند است. ولی خودت نگاه کن، ما برای چی مهاجرت کردیم؟ غیر از این بود که خواستیم اونطوری که تو ایران زندگی می‌کردیم، زندگی نکنیم؟ غیر از این بود که در جامعه‌ای که پر از دروغ و ریا و فساد باشد، بالاخره گوشه دامن آدم را هم می‌گیرد؟ یادت رفته چقدر من برای اینکه خودم باشم و دروغ نگم بها دادم. آیا واقعن اینطوری می‌شه با کیفیت زندگی کرد؟ نمی‌گم خیلی همه چیز ایده‌آل هست. اما حداقل برای گذران زندگی مجبور نیستی وانمود کنی کس دیگری هستی. همین که خودتی کافیه، و این خیلی مهمه. البته که دلم می‌خواست ایران اینطوری بود. با کله برمی‌گشتم. هر زمانی هم که احساس کنم اوضاع همانطوری است که باید باشد حتمن برمی‌گردیم. ولی چه کنیم که همه خوبی‌های دنیا یک‌جا جمع نمی‌شود. ایران برای ما حالتی داره که هیچ‌وقت بچه‌مان آن احساس را نخواهد فهمید.
- حالا حتا اگر این‌ها هنوز خیلی غم‌انگیز نباشد، یه چیزی هست که واقعن ته دل آدم را به درد می‌آره.
- اون چیه؟
- این‌که وقتی ما به سن بازنشستگی برسیم و مثل خیلی ایرانی‌هایی که در اواخر عمر تصمیم می‌گیرند به ایران برگردند یا بهتر بگویم، نمی‌توانند جای دیگری غیر از ایران زندگی کنند، ما نیز همین تصمیم را خواهیم گرفت ولی بچه‌مان در اینجا زندگی‌اش را ساخته و ما می‌مانیم و یک قلب دوپاره که نه می‌توانیم برگردیم و نه می‌توانیم برنگردیم. مجبوریم دایم بین اینجا و ایران در رفت و آمد باشیم که عطش هرکدام را موقتی سیراب کنیم.
- و شاید در میان یکی از این راه‌ها دیگر نایی برای رفتن نداشته باشیم.

مسکور
آذر 1392
دسامبر 2013