۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

خاطرت هست هنوز، آن شب رویایی؟

خاطرت هست هنوز، آن شب رویایی،
آن شب سرد زمستانی سخت،
آن شب سرد پر از زوزه‌ی برف،
آن شبی که در آن، نگذاشتیم که خورشید باهم بودنمان غروب کند.

خاطرت هست هنوز، آن شب رویایی،
به دور از چشم اهریمن،
به دور از دستان ناپاک نامحرم،
دست در دست هم به جنون،
چون دو کودک به دور از بلوای روزانه، کردیم بازی، کودکانه،
کودکانه، صادقانه، بستیم پیمان، عاشقانه.

آری، خاطرت هست هنوز.

۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

پریشان‌ نوشته‌های دل‌پریش

نمی‌دانم شاید از محسنات غربت است و یا فشار کار و زندگی و درس. نوشتن، خواندن، فکر کردن در توانم نیست.
گویی شاخه‌ صنوبری جدا شده از درخت خویش در میان انبوه درختان صنوبر.
سرد و خشک و مبهوت در این وانفسای غم‌افزا.
هدف گم‌کرده‌ی اهدافِ آنچنان والا.
گیج و گنگ و سردرگم، قدم در کارزار عدم‌آباد این هستی، چنان بگذاشته‌ام گویی، نه باکم از عدم باشد نه از چون اینچنین هستی.
گمانم بود که در این یا فلان مقصد، همی رستم ز هر اندیشه مقصد، ندانستم که خود مقصد، مرا بازم ستاند ز اندیشه‌ی رستن.