۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

داستان نویسی

نمی‌دانم چرا هرکی می‌خواهد داستان بنویسد فکر می‌کند که هرچه داستانش گنگ‌تر باشد داستان قوی‌تری نوشته و یا اگر فضای داستانش را تاریک و سیاه کند نویسنده بهتری است.
سرهم کردن جملاتی گنگ و بی سروته و یا فضاهای سورئال و غیرواقعی ایجاد کردن هنر نیست. هنر این است که نویسنده تبحر و ذوق نویسندگی و زاویه دیدش را به مخاطب نشان دهد و مخاطب را مجذوب اثر خود کند، مهم نیست در چه ژانری باشد. می‌تواند این نوشته یک داستان عادی بدون هیچ طمطراق و در یک فضای کاملا بدون تشنج و ساده باشد.

پ.ن: موقع نوشتن این متن یاد فیلم "درباره الی" افتادم، یک فیلم فوق العاده و یک داستان ساده ولی پر از ظرایف فیلم‌سازی و بازیگری.

۱۳۹۰ اسفند ۲۵, پنجشنبه

چهارشنبه سوری

واقعا تحقیقات در کشور ما و بین مردم ما جایگاه بسیار ویژه‌ای دارد. امروز دنبال مطلبی در مورد چهارشنبه سوری می‌گشتم. مقاله‌ای یافتم و درصدد برآمدم تا صحت و سقم آن را بررسی کنم و مطلبی کوتاه به همراه مرجع معتبر در این مقال گذارم ولی چه کنم که اکثر مطالب کپی شده یک مطلب است که آن هم هیچ مرجعی ندارد.

بگذریم، مقاله مبسوطی یافتم در وبگاه خبرگزاری میراث فرهنگی که واقعا خواندنی و زیباست:

پیوند مطلب:

http://www.chn.ir/news/?section=2&id=54434

۱۳۹۰ اسفند ۱۳, شنبه

لگد به جسد اصلاح طلبی

خوب شد که آقای خاتمی رفت رأی بده تا دو دسته از آدم‌ها خوشحال بشن:
1- اصولگراهایی که تا نوک بینی‌شان را هم نمی‌توانند ببینند چه برسد به پیش بینی سیاسی
2- فرصت طلبانی که بعد از انتخابات 88، زمینه را مساعد دیدند که سهم خواهی کنند و جنبش سبز را دو قبضه به نام خود بزنند و طوری وانمود کنند که هیهات روی شیطان رجیم سفید شد و نماد اصلاح طلبی تو زرد از آب در آمد و این نشانه مرگ اصلاح طلبی و تولد "تفکر ما است"

البته اینگونه حرف ها را سی و سه سال است که از گروه های سیاسی اپوزوسیون خارج از کشور (البته در مورد انقلاب) می شنویم و به قول معروف گوشمان از این حرف‌ها پر است.
بالاخره این هم برای خودش موجی است (هرچند ضعیف) که می گذرد و از آن جز عده‌ای متوهم که در خیال خام آن، روزگار به سر می‌کنند باقی نمی‌ماند.

اما حقیقت را کجا باید یافت؟
لابلای کامنت‌های پرهیجان کاربران فیس‌بوک که روزی برای مرگ فلان هنرپیشه هالیوود به یکدیگر تسلیت می‌گویند و روزی غرق عرفان و تصوف هستند و روزی دیگر با خاله زنکی و فضولی قصد به دست آوردن اطلاعات دیگران را دارند؟
پای صندوق‌های رأی؟
بین مردم و توجه به گرایش‌های (قومی، مذهبی، فکری)  متفاوتشان؟

کوته فکران و خام اندیشانی که می انگارند با لگد زدن به جسد اصلاح طلبی راه را برای دموکراسی خواهی هموار می‌کنند بد نیست نگاهی اجمالی به تاریخ بیندازند تا ببینند که برای نهادینه شدن یک ایدئولوژی چند ده سال اندیشمندان خون دل خوردند و تلاش کردند تا آن را نهادینه کنند و موهبتی نیست که ناگهانی و با یک حرکت جمعی حاصل آید بلکه میوه ای است که باید به بار بنشیند و ثمر دهد وگرنه خانه ای بر آب است.

کسانی که می‌اندیشند این حکومت را ساقط کنند تا (سکولار) دموکراسی را جانشین کنند گویا از انقلاب 57 هیچ تجربه‌ای کسب نکردند و دنبال همان اشتباه پیشینیان هستند. چاله ای می‌کنند تا خاک این چاله‌ای که از قبل کنده‌اند را در آن بریزند.

۱۳۹۰ اسفند ۱۲, جمعه

آقای خاتمی!

آقای خاتمی عزیز سلام،
رأی اولی سال 76 امروز سی سالگی را رد کرده و هنوز به رأیی که 14 سال پیش به کاندیدای 20 میلیونی اش داده افتخار می‌کند.
راستش قبلا از یکسری کارها و سخنان شما شگفت زده می شدم و متعجب و یکی دو باری هم دلسرد. اما خوشبختانه اعتمادی که به شما داشتم نگذاشت که دل کنده شوم. اگرچه بعدها (نه کامل ولی تا حدودی) راز بعضی کارهای شما برایم آشکار شد و متوجه شدم که به چه نیتی آنها را انجام داده اید.
اگرچه امروز اعتقاد دارم که حکومت دینی (فرق نمی کند که چه دینی) به انتهای خط رسیده و حکومت‌ها را گریزی نیست جز قبول مردم سالاری اما به این نیز اعتقاد دارم که در کشوری که بیشتر آن مردمی هستند دیندار (اگرچه در ظاهر و نه در واقع و با خلوص نیت) صحبت از دموکراسی غیردینی (به قول دکتر سروش فرادینی) دست کمی از کفر منصور حلاج و گالیله قرون وسطی ندارد. بنابراین گذار به دموکراسی فرایندی است طاقت فرسا و زمان‌بر که هیچ میان‌بری ندارد و به آهستگی و با فرهنگ سازی باید این مهم فراهم آید، اما می‌توان گاهی به آن سرعت بخشید و یا حداقل از سرعت آن نکاهید.
آقای خاتمی من نمی‌خواهم بگویم که رأی دادن شما نقش سرعت‌گیر را در این زمینه داشته، اما دلسردی عده‌ای را با خود آورده است.
ایرادی که من به این موضوع می‌گیرم این است که شما و بقیه عزیزان کارهایی که انجام می‌دهید در سطح بالایی است که برای اکثر مردم قابل فهم نیست بنابراین دلسردی و بی اعتمادی برای آنان به همراه می آورد. مثال واضح آن فیلم های تبلیغاتی دکتر معین بود (مانند مصاحبه با آقای حجاریان) به نظرم عالی بود اما مخاطب عام که اکثر مردم بودند از آن چه فهمیدند؟  بدون اغراق هیچ.
به نظرم این مشکل مردم نیست که خیلی متوجه بعضی مسایل نمی شوند، این مشکل شماست که آنها را از جهالت در نمی آورید.
پاینده باشید

۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

جدایی

اگر همه جدایی‌ها مثل جدایی نادر از سیمین بود، علاوه بر اینکه آکادمی اسکار ورشکسته می‌شد، آمار طلاق‌ها از ازدواج‌ها بیشتر می‌شد (بیابید پرتقال فروش را)

پ.ن: واقعا آقای فرهادی برای من به یک الگو تبدیل شد که در چنین شرایطی اینگونه از مردم و کشورش یاد می‌کند. من که واقعا با تمام وجود به ایشان افتخار می‌کنم.
پ.ن2: خواستم بگم برایشان آرزوی موفقیت می‌کنم، دیدم در بلندترین قله موفقیت ایستاده اند، بنابراین دعایم را اینگونه عوض می‌کنم که امیدوارم همیشه بر بلندای این قله بمانند و همانگونه که دل میلیون‌ها ایرانی را شاد کردند، همیشه دلشاد و موفق در کارهایشان باشند.

۱۳۹۰ بهمن ۲۹, شنبه

بی غیرتی

امروز یک مطلب خواندم در مورد فردی که سه سال پیش جلوی مجلس خودش را آتش زد و رییس مجلس وی را معتاد و دارای سابقه زندان معرفی نمود (گویا این مسأله فارغ از صحت و سقم آن، توجیهی برای کوتاهی‌های انجام شده است)، به ناگاه یاد جوان تونسی افتادم که در اعتراض به وضع موجود خودش را آتش زد و همان اتفاق جرقه انقلاب تونس را زد.
تفاوت این دو اتفاق در چه بود؟
آیا نه این است که وقتی کسی برای خود ارزش فردی قائل باشد، برای دیگران نیز قائل است؟ آیا نه این است که وقتی غیرت در افراد حاضر باشد، در جامعه نیز نمود خواهد داشت؟ آیا نه این است که سعدی علیه الرحمه به زیبایی بیان کرد که بنی آدم اعضای یک پیکرند. آیا این است معنی یک پیکری وهم دردی؟
غیرت یعنی اجازه ندهیم کسی به حقمان تجاوز کند و اگر حق کشی دیدیم سکوت نکنیم. در مورد ناموس هم غیرت یعنی اجازه ندهیم ناموسمان در زندگی دچار مشکلاتی شود و اگر به هر دلیلی مشکلی برایش ایجاد شد خود به آن دامن نزنیم و درصدد رفع آن مشکل برآییم. آیا براستی چنینیم؟ شیپور را از طرف گشادش می زنیم .لاف مردانگی و ناموس و غیرت مان گوش فلک را کرد کرده در حالیکه تعصب و بی غیرتی و جهالت کورمان کرده. معنی غیرت را هنوز نمی‌دانیم، غیرت ورزی که پیشکش. با این همه کارنامه درخشان در غیرت ورزی(!)، غربی‌ها را به تمسخر می‌گیریم که بی غیرتند و فلان.
از این دست نمونه های نادر(!) بی غیرتی در بین ما کم نیست. مگر نبود ندا آقا سلطان که چه‌ها در موردش نگفتند و دل داغ دیده مادرش را با تهمت و دروغ و رذالت، خون کردند. مگر نبود صانع ژاله که آن بدسرشت گجسته، وی را جاسوس روزنامه کیهان خواند. مگر نبودند کسانی که در کهریزک شکنجه شدند و مورد تجاوز قرار گرفتند. آیا این‌ها دلیلی بجز بی غیرتی ما دارد؟ آیا اگر ما اجازه نمی دادیم، چنین ضحاک‌هایی بر ما حاکم می‌شدند؟
این دود سیه فام که از بام وطن خاست     از ماست که بر ماست

آری، لعن به من که تا ابد ننگ بی غیرتی را با خویش به همراه خواهم داشت و آیندگان هماره ما را مورد عتاب قرار خواهند داد.

-------
پ.ن: منظورم از ما، اول از همه خودم و سپس بقیه مردم است





۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

Memento

چند تا نکته هست که باید تا یادم نرفته سریع بنویسمشون، آخه می‌دونید من خیلی حافظه‌م ضعیفه و زود فراموش می‌کنم. نه اینکه فکر کنید آلزایمر دارم‌ها، نه اصلا. مثلا برای اینکه ثابت کن مخم سالمه بزارید بگم شماره تلفن مادربزرگم چنده. هفتاد و هفت.... نه ببخشید، هشتاد و هشت... ای وای نوک زبونمه ها.......... اصلا ولش کن. چی بود اون نکته ها که می‌خواستم بگم؟!
آهان یکی‌ش یادم اومد. یادم باشه یه جایی بنویسم که همیشه همراهم باشه. فیلم Memento را یادتونه:
- می‌خواهم رو پیشانی ام حک کنم: سه هزار میلیارد تومان
- می‌خواهم کف یکی از دست‌هام بنویسم کروبی و کف اون یکی دست، موسوی
- می‌خواهم روی لب‌هام یه چسب بزنم که روش نوشته دموکراسی
- می‌خواهم به پاهام زنجیر بزنم و روی زنجیر بنویسم آزادی
- می‌خواهم ... اِاِ... می‌خواهم...

راستی شماره تلفن مادر بزرگم یادم اومد: سی و سه ..........

چی داشتم می‌گفتم؟ آهان یادم اومد، دیدی گلشیفته را؟؟؟!!!

۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

شجاعت، روسپی گری

این روزها بازار نظر دادن درباره کار خانم گلشیفته فراهانی حسابی داغه. هزاران کامنت در فیس بوک و دهها مقاله در وبلاگ‌ها و حتی عکس العمل خبرگزاری‌های داخل ایران نشان از اهمیت موضوع دارد.
برخی وی را اسطوره شجاعت و پاکی و آزادگی خواندند و شعرها در مدح اش سرودند و برخی دیگر روسپی و بازیچه دست و فرصت طلبش نامیدند.
آنچه که در این غوغا و از لابلای نوشتار نظردهندگان مشهود بود افراط و تفریط فراوان در مورد عملکرد وی بود. بسیار به ندرت آرایی معتدل و منطقی به چشم می خورد. باز هم تفکر دوقطبی سیاه و سفید ما در پیش چشمانم به رقص در آمد که مبادا با خود بیندیشم امیدی برای کثرت گرایی وجود دارد. یک آزمون دیگر و یک شکست دیگر. گویا این تفکر خودی و غیرخودی در اعماق اندیشه هایمان رخنه کرده و حاضر به ترک مأمن خویش نیست.
اما فارغ از تعصبات فرهنگی و مذهبی، تابو شکنی الزاما پیامدهای خوبی همراه ندارد و بعضی مواقع جلوی پیشرفت یک روند طبیعی را می گیرد و نه تنها به پیشبرد آن کمکی نمی‌کند بلکه خود عاملی بازدارنده برای رسیدن به مقصود می‌شود. حال در این مورد باید دید که آیا این سنت شکنی فضا را برای جامعه‌ای آزاد، بازتر می‌کند و یا حربه‌ای می‌شود دست فرصت طلبان تا فضا را برای پیشرفت روشنفکری در جامعه تنگ تر نمایند.

پ.ن: بنده هیچ قضاوتی در مورد کاری که خانم گلشیفته فراهانی کردند ندارم.

۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

سیمرغ رویاها

همینطوری که داشتم لای منجلاب پس زمینه ذهنم غوطه می‌خوردم، سیمرغ رویاهایم را بالای سرم در حال پرواز دیدم و غرق تماشا شدم که ناگهان سیمرغ با دیدن من هر چه در دل داشت بیرون ریخت و حسابی سر و صورتم را به گند کشید.

۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

نوری زاد

دیروز اتفاقی وبگاهی دیدم که نویسندگان آن، چماق به دستانِ دیروز و قلم به دستان امروز هستند. برآن شدم ببینم که آیا استواری قلم‌هاشان به‌سان چماقشان هست یا نه. بعد از خواندن دو سه مطلب گمانم به یقین تبدیل گشت که هر چه این طایفه چماق‌هایی محکم و زبانی قدرتمند از ناسزا و فحش دارند، قلم‌هایی سست و بی رمق و مغزهایی تهی از استدلال و اندیشه و منطق دارند.
از لابلای کلمات درهم تنیده شده‌ی نامفهوم، صدای ضجه قلم را می‌شنیدم که ناامید و افسرده تقاضای رهایی از چنگال متعصب صاحب قلم را می‌کرد و در تک تک کلمات، از نویسنده تبری می‌جست و شرمگین و خجول جوهر بر کاغذ می نشاند و زیر لب زمزمه می‌کرد که:

جام می و خون دل هریک به کسی دادند 
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
باری، یکی از مطالب بیشتر توجه ام را جلب کرد زیرا که عنوان مطلب، «نوری زاد» و متن آن از زبان شیطان بود. اگرچه چند بار آن متن را خواندم اما سستی قلم نویسنده رخصت یافتن ارتباط کلمات به یکدیگر را نمی داد و گویی کلمات طوری کنار هم چیده شده بودند که هرگز قرار نیست مفهومی (هرچند سبک و سخیف) از آن استنباط شود.
مخلص کلام اینکه در آخر مشخص شد که این مونولوگ نه از زبان شیطان بلکه از زبان دلیرمرد و حر زمان (نوری زاد) است و نوری زاد چونان شیطان که گناه کرد و از درگاه خداوند رانده شد و تصمیم گرفت آدمیان را نیز به راه ناصواب بکشاند، دچار گناه بزرگ شد و از درگاه ولی فقیه رانده شد و تمام سعی خود را می‌کند که با نوشتن نامه دیگران را نیز از راه صواب و رستگاری منحرف سازد.
فقط این پرسش در ذهن من بوجود آمد که ولی فقیهی که اینچنین شتابان پله های پیشرفت و ترقی (از ولایت تا پیامبری و اینک خدایی) را می پیماید، در مرحله بعد موفق به کسب چه جایگاهی خواهد شد؟
در آخر، این روزها این آیه بسیار زیبا و تعمق برانگیز قرآن کریم مدام بر زبانم جاری است که:
صم بکم عمی فهم لایرجعون مصداق همین قوم است.