۱۳۹۰ دی ۲, جمعه

خاطرت هست هنوز، آن شب رویایی؟

خاطرت هست هنوز، آن شب رویایی،
آن شب سرد زمستانی سخت،
آن شب سرد پر از زوزه‌ی برف،
آن شبی که در آن، نگذاشتیم که خورشید باهم بودنمان غروب کند.

خاطرت هست هنوز، آن شب رویایی،
به دور از چشم اهریمن،
به دور از دستان ناپاک نامحرم،
دست در دست هم به جنون،
چون دو کودک به دور از بلوای روزانه، کردیم بازی، کودکانه،
کودکانه، صادقانه، بستیم پیمان، عاشقانه.

آری، خاطرت هست هنوز.

۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

پریشان‌ نوشته‌های دل‌پریش

نمی‌دانم شاید از محسنات غربت است و یا فشار کار و زندگی و درس. نوشتن، خواندن، فکر کردن در توانم نیست.
گویی شاخه‌ صنوبری جدا شده از درخت خویش در میان انبوه درختان صنوبر.
سرد و خشک و مبهوت در این وانفسای غم‌افزا.
هدف گم‌کرده‌ی اهدافِ آنچنان والا.
گیج و گنگ و سردرگم، قدم در کارزار عدم‌آباد این هستی، چنان بگذاشته‌ام گویی، نه باکم از عدم باشد نه از چون اینچنین هستی.
گمانم بود که در این یا فلان مقصد، همی رستم ز هر اندیشه مقصد، ندانستم که خود مقصد، مرا بازم ستاند ز اندیشه‌ی رستن.

۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

محمد علی فروغی، قهرمان یا خائن؟

شطح اول - آشنایی کلی
 محمد علی فروغی (ذکاء الملک) در تیرماه سال 1256 خورشیدی در تهران دیده به جهان گشود. پدرش میرزا محمد حسین فروغی (ذکاء الملک اول) ادیب و شاعر و از رجال دربار  قاجار و فرزند آقا محمد مهدی ارباب اصفهانی از تجار معتبر اصفهان بود.
وی در کودکی با مقدمات علوم آشنا شد و سپس در رشته طب در مدرسه دارالفنون مشغول به تحصیل گردید. دیری نپایید که علاقه او به ادبیات و فلسفه باعث شد که طب را رها کند و مشغول کسب دانش درفلسفه و ادبیات شود. فروغی جوان به سبب تسلط به زبان فرانسه مدتی در دارالترجمه پدر مشغول به کار شد و پس از آن به تدریس در دارالفنون و مدرسه علوم سیاسی پرداخت. وی همچنین دستیار و مشاور پدر در روزنامه "تربیت" بود.
فروغی به هنگام پیروزی نهضت مشروطه به عنوان امور دبیرخانه مجلس انتخاب شد و سپس در سال‌های بعد به نمایندگی مجلس، ریاست مجلس و دیگر مقام‌های دولتی و اجرایی دست یافت. وی همچنین سه بار نخست وزیری ایران را به عهده داشت که در آخرین آن نقش بسیار مهمی در انتقال قدرت از رضا شاه به پسرش محمدرضا پهلوی را ایفا نمود (در سال 1320).
محمد علی فروغی در پنجم آذرماه سال 1321 بر اثر سکته قلبی در تهران درگذشت و در آرامگاه ابن بابویه در شهر ری به خاک سپرده شد.
محمد علی فروغی بیش از این‌که سیاست‌مداری چیره‌دست باشد ادیب و فیلسوف توانمند است. بعضی از کتاب‎‌های او پس از گذشت سالیان، هنوز جزء بهترین کتاب‌های نوشته شده در جای خود است. از جمله آن می‌توان به کتاب "سیر حکمت در اروپا" و همچنین تصحیح شاهنامه و سعدی اشاره کرد.

پ.ن: مدت زیادی بود درصدد بودم که درباره محمد علی فروغی جستجوی مبسوطی بکنم ولی به دلایل فراوانی این امر میسر نشد. حال که دوباره نوشتن را از سر گرفتم فرصت را مغتنم دانسته تا جستجویی در مورد محمد علی فروغی بکنم و عطش کنجکاوی خویش را با جامی از تحقیق فرو بنشانم. امیدوارم که در این راه به بیراهه نرفته و از مسیر صواب خارج نشوم.

۱۳۹۰ شهریور ۲۶, شنبه

غم مزمن، غم حاد

اولش که اومدم دیار غربت، همانجایی که خورشید تو دریاش غروب می‌کنه، من بهش می‌گم ته دنیا، احساس غم غربت نداشتم. اگر راستشو بخواهید خیلی هم خوشحال بودم که اون مملکت را با تمام ناخوشی‌هاش رها کردم و آمدم جایی که دیگه از آن مشکلات خبری نیست. اما کم کم یه چیزهایی دستگیرم شد. فهمیدم کسانی که صحبت از غم غربت می‌کنند، کم گزاف نگفته‌اند (!) و این شتری است که جلوی خانه هرکسی می‌خوابد. اما نکته‌ای که هیچگاه بیان نشده و یا شاید هم توجهی بدان نشده است کمیت آن نیست بلکه کیفیت آن است، بدین منظور که همه کسانی که کشورشان را ترک کرده‌اند دچار درد غربت می‌شوند اما این غم برای همه به یک شکل نیست.
اکثر مردم دچار غم و اندوه فراوانی می‌شوند و بعد از مدتی آن غم فروکش کرده و سپس جوری فراموش می‌شود که گویا نه خانی آمده نه خانی رفته. به نظر من این افراد کسانی هستند که دچار غم حاد شده‌اند و چاره و درمان آن، زمان است. اما قصه برای من شکل دیگری است. غم من از نوع غم مزمن است که همیشه همراه من است و لحظه‌ای مرا تنها نمی‌گذارد ولی غمی ناکار کننده و فلج کننده‌ نیست هیچ درمانی هم ندارد.
حال کسانی که غم غربت را تجربه کرده‌اند، خود خواهند دانست که جزء کدام دسته هستند.

۱۳۹۰ شهریور ۲۳, چهارشنبه

علم بهتر است یا ثروت

سوالی که برای همه ما آشناست و شاید موضوع چندین و چند انشاء زمان مدرسه بوده و بارها و بارها ذهن ما را درگیر کرده است، و البته همه‌مان (یا لااقل اکثرمان) هم با این تفکر که صد البته علم بهتر است بزرگ شدیم. 
حال نیز که چند سالی از آن دوران می‌گذرد اگر از همان نوجوانانی که اکنون جوانانی در دهک سنی سی هستند، این سوال دوباره پرسیده شود، پاسخ‌ها باید جالب و درخور تأمل باشد.
فارغ از علاقه ما، هر کدام (علم و ثروت) مزایا و معایب خود را داراست و اگر هر کدام را به نحو احسن داشته باشی می‌توانی به آن یکی نیز دست یابی، بنابراین آن مفهوم انتزاعی دیگر رنگ باخته. گذشت آن زمانی که ثروتمندان توانایی محاسبه یک فرمول ساده ریاضی را نداشتند و همچنین دانشمندان  صبح را تا به شب با نان خالی و در اتاقی کوچک می‌گذراندند.
امروز که این مطلب را می‌نویسم اگرچه خودم به ثروت علاقه‌ای ندارم و هیچ تلاشی هم برای رسیدن به آن نمی‌کنم و کماکان به بهتر و برتر بودن علم ایمان دارم (و هنوز به مفهوم انتزاعی هر دو علاقه بیشتری دارم) ولی این را نیز می‌دانم که دست یافتن به یکی، راه را برای دست یافتن به دیگری هموار می‌کند. مثلا چنانچه کسی در علم پیشرفت فراوانی کند خواهد توانست ثروت بسیار بالایی به دست بیاورد و اگر صاحب ثروتی، قصد تحصیل در دانشگاه ممتازی را در سر داشته باشد، می‌تواند به راحتی و بدون دغدغه مالی و نگرانی از هزینه‌های تحصیلی، وارد دانشگاه شود و علم را نیز کسب کند.
آری، اینک زمان آشتی علم و ثروت است و شاید باید گفت: علم بهتر است با ثروت

۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه

عشق افلاطونی و افلاطون عشقی

در روزگاری که مردم شهر، شهره‌شان عشق‌ورزی، پیشه‌شان عشق‌پردازی، کلام‌شان عشق‌نوازی و مرامشان عشقی بود، عشق‌شان نیز افلاطونی بود.
در روزگاری که مردم شهر، شهره‌شان لاابالی، پیشه‌شان قوادی، کلام‌شان یاوه و مرامشان بی‌مرامی است، افلاطون‌شان نیز عشقی است.

۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

11 سپتامبر

امروز به مناسبت دهمین سالگرد 11 سپتامبر بر آن شدم که بعد از سالها، وبلاگی ایجاد کنم و از نو شروع به نوشتن کنم.

پ.ن: یازده سپتامبر هیچ ربطی به موضوع ایجاد وبلاگ نداشت. همین‌طوری دیدم همه دارن درباره‌اش صحبت می‌کنند، منم این جمله را نوشتم از بقیه کم نیارم.