۱۳۹۰ آذر ۲۹, سه‌شنبه

پریشان‌ نوشته‌های دل‌پریش

نمی‌دانم شاید از محسنات غربت است و یا فشار کار و زندگی و درس. نوشتن، خواندن، فکر کردن در توانم نیست.
گویی شاخه‌ صنوبری جدا شده از درخت خویش در میان انبوه درختان صنوبر.
سرد و خشک و مبهوت در این وانفسای غم‌افزا.
هدف گم‌کرده‌ی اهدافِ آنچنان والا.
گیج و گنگ و سردرگم، قدم در کارزار عدم‌آباد این هستی، چنان بگذاشته‌ام گویی، نه باکم از عدم باشد نه از چون اینچنین هستی.
گمانم بود که در این یا فلان مقصد، همی رستم ز هر اندیشه مقصد، ندانستم که خود مقصد، مرا بازم ستاند ز اندیشه‌ی رستن.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر