۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

سقط جنین


از بس گریه کرده، صورتش کبود شده، چشمهاش پف کرده. هرچی هم باهاش صحبت می کنم فایده نداره. همش بهش می گم آخه خواهر من عزیز دلم لیلا جان، مگه آسمون به زمین اومده. خوب حالا اتفاقیه که افتاده، چاره داره درمان داره، فردا می برمت پیش یک دکتر، بچه را سقط میکنی، خلاص. آخر دنیا که دیگه نیست. ولی به خرجش نمیره. سودابه جون، تو بیا باهاش صحبت کن حداقل تو دوست‌شی، همکلاسی‌شی، شاید حرف تو رو گوش کنه. بهش بگو نگران دکتر هم نباشه. دکتره آشناس، تو مطب خودش این کارو میکنه با تجهیزات پزشکی، کلی آشنا رو کردم تا قبول کنه وگرنه خودت میدونی که اگه بگیرنش چوب تو آستینش میکنن...
آخه من بهش چی بگم؟ بگم برو بچه را سقط کن؟ من چطوری بهش این حرف را بزنم، من خودم با این موضوع مشکل دارم. سقط جنین مگه کار آسونیه، راجع به مرگ انسان داریم صحبت می‌کنیم...
کدوم انسان بابا. تو هم که حرفای لیلا را می‌زنی. از کی تا حالا جنین سه ماهه آدم شده. اگه آدم بود که کشورهای غربی اجازه سقط جنین را نمی‌دادن. حالا نمی خواد شماها برای من معلم اخلاق بشید درس اخلاقی بدین. معلوم نیست تو این دانشگاه چی میگن که مختون پوک شده. مردم میرن دانشگاه پیشرفت میکنن، خواهر ما رفت عقب مونده شده. هی بهش گفتم آخه ادبیات هم شد رشته؟ بیا برو معماری بخوان. هر سوالی هم داشتی خودم هستم کمکت میکنم. ادبیات و شعر و کتاب هم دوست داری خودت بشین بخوان. آدم واسه این چیزها که دانشگاه نمی‌ره. البته ببخشیدا سودابه جون ولی خوب راست میگم دیگه.
راستی نرگس خانم و علی آقا چی؟ اونا می‌دونن؟
آره مامان می‌دونه ولی بابا نه. نمی خواهیم بفهمه، الم‌شنگه می‌کنه. اگه بفهمه هم لیلا رو می‌کشه هم سیاوش را گوش تا گوش سرشو می‌بره. نمی‌دانم والا. تو رو خدا تو باهاش صحبت کن، نذار اینقدر کش پیدا کنه. من خیلی نگرانم...
دیدی سودابه جون چه خاکی به سرم شد، آبروم رفت. ای خدا آخه من چه گناهی به درگاه تو کرده بودم که اینطوری باید تاوان بدم. حالا جلوی در و همسایه چی بگم؟ موندم هاج و واج. اگه بچه را بخواد نگه داره که بچه حرومزاده است. تازه جلوی در و همسایه چی بگیم، چطوری سرمون را بلند کنیم. اگر هم بخواهد بچه را سقط کنه که از نظر شرعی حرومه و قتل نفس کرده، من واقعا موندم. داشتم فکر می کردم زودتر عقد کنند بی سروصدا بعد هم ما یه جوری تاریخ عقد را واسه چند ماه پیش بزنیم. تو همین هفته هم مراسم عروسی بگیریم قالش کنده بشه. آخ راستی یادم رفت بگم خانم کریمی اومده یعنی من بهش گفتم که بیاد. گفتم بیاد باهاش صحبت کنیم، ازش مشورت بگیریم. شاید از این بلا تکلیفی در بیاییم. بذار حالا که همه اینجاییم بگم بیاد تو این اتاق.
خانم کریمی خانم کریمی. لطفا بیا اینجا تو اتاق شهلا...
خانم کریمی این سودابه است صمیمی‌ترین دوست و همکلاسی لیلا. سودابه جون ایشون هم خانم کریمی هستند، همسایه ما و مشاور خانواده. لطف کردند تشریف آوردند که به ما کمک کنند.
ممنونم نرگس خانم شما به من لطف دارید. خب بگذار ببینیم موضوع چیه از اول البته اگر ناراحت نمی‌شوید. کی می‌خواد شروع کنه؟
سودابه که دوست صمیمی لیلا بود و از اول ماجرا در جریان رابطه لیلا و سیاوش بود شروع کرد به توضیح دادن:
رابطه لیلا و سیاوش بر می‌گردد به حدود دو سال پیش که من، لیلا و سیاوش سر درس معارف با هم همکلاسی بودیم. سیاوش اون موقع سال سوم رشته عمران بود. یک پسر موجه، متین و آرام. در طول ترم این دو نفر کم کم با هم ارتباط برقرار کردند تا اینکه با هم دوست شدند. این دو نفر وجوه مشترک زیادی با هم داشتند و رابطه شان طوری شده بود که روزی نبود که همدیگر را نبینند و یا با هم صحبت نکنند.
خانم کریمی صحبت سودابه را قطع کرد و پرسید: یعنی این دو نفر می‌خواهند با همدیگر ازدواج کنند؟
راستش در مورد ازدواج من فکر کنم که هر دوتاشون نیاز به زمان بیشتری دارند برای فکر کردن و تصمیم گرفتن...
همین موقع نرگس خانم وسط حرف سودابه پرید و گفت: به حق حرفای نشنیده. دو سالِ که هر روز همدیگر را می‌بینند تازه می‌گن ما زمان بیشتری می‌خواهیم واسه تصمیم گرفتن. خوبه والا. اصلا می‌خوای برن با هم چند سالی زندگی کنند مثل این خارجی‌ها، بچه دار بشن بعدش تصمیم بگیرن می‌خوان با هم ازدواج کنند یا نه. چه زمونه ای شده.
خانم کریمی با آرامشی که ویژگی خاص اوست گفت: به هر حال کاریه که شده. نرگس خانم شما اینقدر خودت را ناراحت نکن بالاخره یه فکری می‌کنیم، یه راه خوب براش پیدا می‌کنیم. خب بگید ببینم، نظر لیلا و سیاوش در این مورد چیه؟
شهلا همین موقع پیش دستی کرد و گفت: لیلا که تو شوکه نمی‌فهمه چی می‌گه، سیاوش هم که اصلا اراده‌ای نداره از خودش. اما به نظر من بهترین راهش اینه که بریم دکتر بچه را سقط کنند. من رفتم یه دکتر خوب پیدا کردم که تجهیزات پزشکی هم داره و جای نگرانی بابت مسایل بهداشتی نیست. به نظرم لیلا باید به فکر خودش باشه. یه این فکر کنه که تو جامعه ایران بچه دار شدن اونم از دوست پسر چه معنی داره. حتا اگر ایران هم نبود و مشکل حرف مردم را نداشت باز هم نباید خودشو درگیر می‌کرد. چون کسی که دوست ندارد بچه دار شود، نباید آزادی خودش را از بین ببرد.
سودابه که از جملات چند دقیقه قبل شهلا در مورد انتخاب رشته و دانشگاه کمی دلخور شده بود رودربایستی را کنار گذاشت و جواب داد که: ایران یا غیر ایران، چه ربطی داره. مگه اون بچه‌ای که تو دل لیلا هست آدم نیست؟ چرا اون بچه باید حق حیات ازش سلب بشه؟ به‌خاطر اینکه کس دیگری آزادی‌ش براش مهم‌تره؟ مگه اون بچه چه گناهی کرده که باید قربانی هوس یه نفر آدم بشه؟ چطور اگه بچه‌ای به دنیا بیاد و بکشنش، قتل حساب می‌شه اما تا وقتی تو شکم مادرشه چرخش کنند قتل حساب نمی‌شه؟ فقط به خاطر اینکه قدرت نداره از حقش دفاع کنه و یا به خاطر اینکه چون دیده نمی‌شه پس حق زندگی هم نداره؟ آیا این خودخواهی ما آدم‌ها نیست که همه چیز را فدای خودمان می‌کنیم و اسمش را می‌گذاریم آزادی؟ آخه این چه آزادی است که حق حیات را از دیگران سلب کند؟
شهلا تا خواست جواب سودابه را بدهد، خانم کریمی پرید وسط مکالمه و گفت: کسی جواب سوال من را نداد. من پرسیدم نظر لیلا و سیاوش چیه؟
سودابه گفت: نظر لیلا شبیه نظر منه. ما قبلا منظورم قبل از ماجرای خودش است، چندین بار درباره این موضوع صحبت کردیم. لیلا هم عقیده من است. سیاوش هم هم‌عقیده ما بود ولی الان که این اتفاق افتاده دودل شده. فکر کنم بدش نمی‌آد که بچه سقط بشه.
نرگس خانم که فقط دلش می‌خواست این مسأله با خیر و خوشی تمام بشه و هم آبروی خانواده حفظ شود و هم عذاب وجدان نداشته باشد رو کرد به خانم کریمی و گفت: من می‌گم این دونفر که همدیگر را دوست دارند. سقط جنین هم که اشکال شرعی دارد و خدا پیغمبر هم راضی نیستند. بهترین کار اینه که این دو نفر را بی سر و صدا عقد کنیم و یه کاری کنیم که تاریخ عقد این دو نفر را قبل از زمان حاملگی بزنن، تو همین هفته هم یه عروسی مختصر بگیریم و تمامش کنیم.
بعد از تمام شدن حرف‌ نرگس خانم، شهلا با حالتی تند گفت: حالا فرض کن که اینا با هم به خاطر این موضوع ازدواج هم کردند. بچه هم به دنیا اومد. بعد از یکی دو سال به این نتیجه رسیدند که دلشان نمی‌خواهد با هم باشن. اون‌وقت چی؟ یه دختر مطلقه داری با بچه‌ش. شما چرا همش به الان فکر می‌کنید. چرا فکر نمی‌کنید که اون موقع باید چی کار کنید؟
نرگس خانم که از حرف شهلا جاخورده بود و عصبانی هم شده بود رو به شهلا کرد و گفت: خیلی بی‌جا می‌کنه طلاق بگیره. ما تو خانواده‌مان یه همچین رسمی نداریم. زن باید با شوهرش بسازه. تازه مگه تو نمی‌گی اینا دو ساله که همدیگر را می‌شناسن و هم را دوست دارند پس دیگه چه مرگشونه. اگه هم طلاق گرفت بره دیگه نیاد اینجا. چه معنی داره تا تقی به توقی می‌خوره جوونای امروزی می‌گن بریم طلاق بگیریم. مگه زندگی زناشویی بچه بازیه که امروز دوست داشته باشی فردا دلتو بزنه.
خانم کریمی که می‌دانست از این بحث‌ها نتیجه خاصی حاصل نمی‌شود و به جای حل مسأله به بغرنج‌تر شدن موضوع منجر می شود، بحث را قطع کرد و گفت: با این حرفا به هیچ‌جا نمی‌رسیم. هر دو نفری که با هم ازدواج می‌کنند ممکن است روزی به یک دلیلی طلاق بگیرند بنابراین ما نمی‌توانیم روی مسأله‌ای که اتفاق نیافتاده تصمیم بگیریم. در ضمن نرگس خانم، مگه می‌شه آدم بچه‌شو پاره تنشو بگه خونه من نیا، من باهات کاری ندارم. مخصوصن زمانی که اون شدیدا به ما احتیاج داره. شما الان تو شرایطی هستید که حرفهایی می‌زنید که خودتان هم از ته قلب بهش اعتقاد ندارید. بنابراین به جای یکی به دو کردن با همدیگر و دعواهای بیهوده کردن بهتره که یه راه حل منطقی پیدا کنیم.
سودابه که مسأله سقط جنین براش یه معضل فکری شده بود، باز مسأله سقط جنین را وسط کشید و گفت: به نظر من قبل از اینکه به فکر آبرو و حرف مردم باشیم باید فقط و فقط به فکر لیلا و بچه باشیم. ببینیم چه راهی بهتره. یه راهی که اخلاقی هم باشه. مردم بالاخره فراموش می‌کنند و نهایتش اینه که آدم محله زندگیشو عوض می‌کنه ولی اگه یه تصمیمی گرفته بشه که اخلاقی نباشد اون‌وقت عذاب وجدان تا آخر عمر لیلا را رها نمی‌کند. لیلا به مسأله سقط جنین به عنوان قتل یک انسان نگاه می‌کند. سقط جنین یعنی کشتن یک آدم که ما انسان‌ها برای خودخواهی خودمان هزار تا توجیه و دلیل براش می‌تراشیم ولی حاضر نیستیم اعتراف کنیم برای راحتی خودمان، برای خودخواهی و ترس خودمان داریم حق زندگی کردن یک انسان را داریم ازش می‌گیریم...
شهلا دوباره حرف سودابه را قطع کرد و گفت: بچه ناخواسته همان بهتر که به دنیا نیاد، برای خودش هم بهتره. وقتی پدر و مادر نمی‌خوانش و هیچ برنامه‌ای براش ندارن برای چی باید به دنیا بیاد. بیاد که این همه مشکلات و سختی ها را تحمل کنه. بیاد که مشکلات مادرشو اضافه کنه؟ تا آخر عمر فکر کنه حرومزاده است. الان فرض کن بچه لیلا به دنیا بیاد. لیلا می‌خواد چی کار کنه؟ چه برنامه ای برای آینده این بچه داره؟ فقط مسأله لیلا نیست. خود بچه هم زجر می‌کشه عذاب می‌کشه.

مگه ما برای به دنیا آوردن شما برنامه داشتیم؟ اون زمونا اصلا این حرفا نبود. زن و شوهرها بچه دار میشدن، بالاخره نونی هم بود که بخورن. بچه هم بزرگ میشد می رفت پی زندگیش. مگه خود تو، ما واست برنامه ریخته بودیم که بری معماری بخوانی؟

نخیر ولی اگر شما همینطوری بچه دار نمیشدید و از قبل براش برنامه داشتید و ما را رو حساب و کتاب به دنیا می آوردید ما اینهمه مشکلات و گرفتاری و عقده نداشتیم. همش نداری و حسرت. آخه این چه زندگیه. حالا اینا به کنار شما حاضر نیستید دست از سر ما بردارید بزرگ هم که شدیم همش برامون تعیین تکلیف می‌کنید. من اگه بخواهم یه همچین مادری باشم همان بهتر که هیچ‌وقت بچه دار نشم.
سکوت سنگینی برای چند ثانیه اتاق را فرا گرفت. تا اینکه خانم کریمی سکوت را شکست و گفت:
ببین شهلا جان شما زیادی انتزاعی به زندگی و دنیا نگاه می‌کنید. مهم‌ترین دلیلش هم به نظر من این است که وارد زندگی واقعی نشده‌ای و تجربه نداری. حرف‌هایی که می‌زنی تو حرف و تئوری به نظر خوب می‌آد ولی وقتی وارد عمل می‌شوی می‌بینی این حرفها نشدنی است. اگر قراره بچه ها اونطوری که شما می‌گویید به دنیا بیایند تا الان نسل انسان از روی زمین منقرض شده بود. در ضمن با این توصیفی که شما کردید الان ما باید دنیایی داشته باشیم پر از سیاهی و زشتی. هیچ زیبایی و روشنایی درش نیست. در حالیکه چنین چیزی نیست. این همه انسان‌های بزرگ مگه همشون پدر و مادرشون برای به دنیا آمدنشان برنامه داشتند؟ مگه پدر و مادر انیشتن می‌دانستند که فرزندشان چنین شصی خواهد شد و از قبل برنامه برایش داشتند؟ من هم وقتی جوان بودم مثل شما فکر می‌کردم تا اینکه ازدواج کردم و هرچه بیشتر گذشت بیشتر فهمیدم که بعضی حرفها فقط مال دنیای جوانی و خامی است. شاید اگر به جای اینکه اینقدر فکر کنم که زمانی باید بچه دار شوم که فکر همه چیز را کرده باشم و همه جوانب را در نظر گرفته باشم، بچه دار شده بودم، الان زندگی خوب و مطلوبی داشتم. در ضمن فراموش نکن، شما در مورد نیستی و هستی صحبت می‌کنی. کیفیت زندگی در درجه دوم است. مطمئنا بدترین کیفیت زندگی از نیستی خیلی بهتر است. شاید زندگی‌ای که برای شما کسالت بار و بی معنی باشد برای دیگری اینگونه نباشد. نیمه خالی لیوان را نبین. به این فکر کن که یک فرصت استثنایی بهت داده شده که نیست نباشی. وجود و هستی داری. این مهم‌ترین و زیباترین بخش این دنیا است. با این چشم هم به خودت و هم به دیگران نگاه کن. آنوقت می‌بینی که هر وجودی زیباست. هر زندگی‌ای ارزشمند است. هر لحظه‌ای گران‌قیمت و هر ...
 هنوز حرف‌های خانم کریمی تمام نشده بود که بهرام پسر کوچک‌ نرگس خانم فریاد زد مامان، لیلا از پله ها افتاد پایین.
 همگی سراسیمه لیلا را به بیمارستان رساندند و به سرعت پزشکان لیلا را به اتاق عمل بردند. بعد از دو ساعت پزشک معالج از اتاق عمل بیرون آمد و گفت که لیلا وضعش تحت کنترل است ولی متأسفانه بچه از دست رفته.

مسکور
29 مهر 1392
 20 اکتبر 2013

۱۳۹۲ مهر ۲۱, یکشنبه

«آزادیِ اندیشیدن» و «آزادی سیاسی»

آزادی یکی از بحث برانگیزترین و پیچیده ترین مسایل روزگار ما است، مخصوصا برای ما ایرانیان. ما همه از عدم وجود آزادی گله مند و شاکی هستیم. تا الان فکر کرده ایم که این آزادی که اینهمه سنگش را به سینه می‌زنیم چیست؟
برای خیلی از ما آزادی معنا می شود در آزادی سیاسی آن هم آزادی در فحاشی سیاسی. به این معنی که هرچه دلمان خواست بدون درنظر گرفتن ادب و نزاکت و حقایق سیاسی، نثار سیاستمداران کنیم.
 آقای ماشاء الله آجودانی در کتاب «مشروطه ایرانی» می‌گوید:
« ... در ایران، گرچه گاه و بی‌گاه آزادی های سیاسی ... وجود داشت اما حضور و وجود چنین آزادی‌هایی به معنی حضور و وجود آزادیِ اندیشیدن و آزادی‌های اجتماعی نبود و نیست.»
از نوشته‌های فوق به روشنی می‌توان دریافت که مشکلاتی که امروز ما با آن دست و پنجه نرم می‌کنیم ریشه‌ای عمیق و استوار در تاریخ و فرهنگ ما دارد.
وقتی نویسنده‌ای مورد حمله و فحاشی قرار می‌گیرد بدون اینکه نوشته او درباره فرد یا گروه یا تفکر خاصی و یا حتا در مورد سیاست باشد، مثال عینی برای عدم وجود آزادی (آزادی اندیشیدن) است. این آزادی ها یا بهتر بگویم عدم آزادی ها نه به حکومت ربطی دارد و نه به سیاست و نه به اعتقادات قومی و یا عقیدتی. روشنتر بگویم، آزادیِ اندیشیدن فقط و فقط مسأله ای است فرهنگی. مسأله ای است که فقط به ما مردمان ربط دارد و نه به حکومت. اگر نویسنده ای مورد هجمه فراوان و الفاظ رکیک قرار می‌گیرد، این مشکل فرهنگی جامعه است. وقتی ما به دلیل عدم موافقت با کسی او را مورد شدیدترین حمله (لفظی و یا حتا فیزیکی) قرار میدهیم، چگونه فریاد آزادی بر زبان می آوریم؟
مگر آزادی سیاسی بدون آزادی اندیشیدن ممکن است؟ چگونه ممکن است که ما تحمل هیچ حرفی را نداشته باشیم (حرف مخالف که پیشکش) آن وقت فریاد وا آزادی سر دهیم؟
 
 پ.ن: ناگفته نماند که این مشکل فقط مشکل ما ایرانیان نیست. بلکه انسان‌ها به سبب ذات و طبیعت یکسانی که دارند، در همه جای دنیا تقریبا مشابه هم رفتار می‌کنند. فقط در یک نقطه دنیا کمتر و در جای دیگر بیشتر. البته مرکز توجه من فقط به ایران و ایرانیان بود و در مورد مردمان جاهای دیگر دنیا بحث نکردم و اصلا محل بحث من نبود.

۱۳۹۲ مهر ۲۰, شنبه

داستان یک سقوط

بوی بد جوراباش آخرین بویی بود که به دماغم خورد.
از همان اول پرواز یه دلهره عجیبی گرفته بودم انگاری بهم الهام شده بود که این اتفاق می افته ولی بهش توجه نکردم، منظورم سقوطمه. همین شد که الان دارم این داستان را تعریف می‌کنم.
طبق معمول روزهای تعطیل بعد از کمی کش و قوس رفتن از تختخواب پایین آمدم و صبحانه مفصلی خوردم -که شامل آب گوجه فرنگی، تخم مرغ عسلی، کره و مربا و عسل و همچنین پنیر و گردو بود- آخه وسط هفته فرصت صبحانه خوردن نیست ولی به جاش آخر هفته ها جبران می کنم. کم کم آماده شدم برای رفتن. چند هفته ای بود که شروع کرده بودم به یادگیری گلایدینگ، اونم از نوع آویزانش (Hang Gliding).
آسمان نیلگون، ابرهای به‌سان پنبه‌ای که از کمان حلاجی رها و در میان آسمان معلق شده و همچنین لطافت فوق العاده هوا که به دلیل باران تند بهاری دیشب بود، نوید یک روز خاطره انگیز و لذت‌بخش را می‌داد. روزی که هیچ وقت برای من به پایان نرسید. لباسم را پوشیدم و وسایلم را برداشتم و از در بیرون رفتم.
استوارت بلند شو مگه امروز کلاس نداری؟ سریع باش دیر شد.
استوارت - در حال خمیازه کشیدن - : مگه ساعت چنده؟
- ساعت یک ربع به ده است.
استوارت: باز هم دیر شد، لعنتی، پس کی می‌خواد اوضاع رو روال بیفته. همش استرس همش مشکل.
آقای استوارت اوردرز (Stewart Orders) مربی گلایدینگ نیروی هوایی کانادا بود که به دلیل اشتباهی که در یکی از پروازها انجام داد و چتر نجات سرباز تازه کاری را درست نبسته بود، منجر به سقوط و مرگ سرباز تازه کار شد و به همین دلیل از نیروی هوایی اخراج و مجبور به پرداخت غرامت و تحمل شش ماه زندان شده بود. بعد از رهایی از زندان هم هیچ شرکت آموزش گلایدینگ و چتربازی او را استخدام نکرده بود و او مجبور شده بود که به کار کردن در مک دونالد راضی شود. در تابستان که بچه های دبیرستانی به سمت کار در وال‌مارت و مک‌دونالد سرازیر می‌شوند او شغل خود را از دست داده بود و مدتی در یک فروشگاه میوه فروشی چینی به عنوان کارگر حمل کننده میوه و سبزی استخدام شده بود. برای کسی که حقوق ساعتی سی دلار می‌گرفت کار کردن با درآمد ساعتی ده دلار و بیست و پنج سنت یعنی بالا آوردن قرض و عدم پرداخت به موقع صورتحساب بانک و قبض‌های برق، تلفن، اینترنت و ....
در یکی از روزهای آخرهفته که من برای تماشای مسابقات گلایدینگ رفته بودم، آقای استوارت هم که برای تماشا آمده بود و در کنار من ایستاده بود را دیدم. او در مورد تک تک کسانی که در مسابقه شرکت کرده بودند نظر می‌داد و نقاط ضعف و قوت آنان را برای من بر می‌شمرد. اطلاعات او بسیار دقیق و حرفه‌ای بود. ازش پرسیدم که سابقه گلایدینگ دارد؟ و او پاسخ دادن که چندین سال است آموزش گلایدینگ و چتربازی می‌دهد. من که از قبل علاقه به یادگیری گلایدینگ پیدا کرده بودم این فرصت را مغتنم دانستم و از او خواستم که به من آموزش خصوصی بدهد و به او گفتم که من اندازه کلاس‌های بیرون پول برای پرداخت آموزش ندارم و فقط نصف آن مقدار می‌توانم بپردازم، ولی در کمال ناباوری با جواب مثبت او روبرو شدم، اول کمی جا خوردم ولی از اینکه او به سرعت به درخواست من جواب مثبت داد احساس خوشایندی کردم. کاش آنروز نمی‌رفتم مسابقه و یا در موردش تحقیق می‌کردم. به هر حال الان که دیگر کار از کار گذشته و تأسف سودی ندارد. اگرچه من اصلا نمی‌توانم تأسف بخورم.
 از در که بیرون آمدم نسیم دل‌پذیری که گونه هایم را نوازش داد و شعاع گرم خورشید که بر صورتم تابید به یکباره زمان و مکان و جاذبه را برایم بی معنی ساخت، احساس بی وزنی کردم، طوری که می‌توانستم پرواز کنم، خودم را دیدم که ارتفاع گرفتم و به سرعت به سمت جنوب شرقی کشیده شدم، نصف کره زمین را طی کردم تا به خیابان فلسطین و وصال رسیدم. از بالای آن‌ها نیز گذر کردم، مردم را می‌دیدم که از اتوبوس و تاکسی پیدا می شوند و به سرعت به سمت محل کار خود حرکت می‌کنند و راننده تاکسی‌ای که فریاد می‌زد: «آزادی یک نفر آزادی». حسی عجیب  و دوست داشتنی، پرواز بر فراز خیابان‌هایی که تک‌تک نقاطشان برایم خاطره‌ای داشت. با گذر از هر نقطه آن خاطره را دوباره احیاء می‌کردم. در این حال بودم که صدایی غریب و ترسناک که حاصل ترکیب قارقار یک کلاغ و صدای ترمز قطار بود خیالم را برهم زد. صدای چندش آوری که مو به تن آدمی راست می‌کرد. از تجربه چنین حسی (پرواز بر فراز خیال) بیشتر در بهت بودم. هنوز قادر به توصیف آن لحظه نیستم. بگذریم، به سرعت راه افتادم اگرچه خیال پرواز برفراز خیابان‌های تهران لحظه‌ای از من دور نمی‌شد و باعث شد که دو بار مسیر را رد کنم. آخه برای رسیدن به محل تمرین باید دو تا اتوبوس عوض می‌کردم و حدود ده دقیقه نیز پیاده روی می‌کردم.
با همان خیال رسیدم به محل تمرین و منتظر استوارت شدم. مثل همیشه با تأخیر رسید. من دیگر به این بدقولی‌ها عادت کرده بودم و هیچ نگفتم. امروز استوارت خیلی به هم ریخته‌تر از همیشه بود، طوری که حتا جواب احوال پرسی من را با «نه متشکرم» داد.
ازش پرسیدم اتفاقی افتاده؟ که جواب داد، بانک خانه‌اش به دلیل پرداخت نکردن وام مسکن برای حراج گذاشته. با شنیدن این حرف اضطرابی وجودم را فراگرفت، به نظر خیلی دست‌پاچه و حواس‌پرت بود طوری که طناب گلایدینگ را به جای اینکه به من و خودش متصل کند فقط به خودش بست. چیزی در وجودم به من می‌گفت که امروز را پرواز نکنم ولی خیال پرواز بر فراز تهران لحظه‌ای از ذهنم دور نمی‌شد و آن پرواز چند ثانیه‌ای در خیال، طوری برایم شیرین بود که دوست داشتم آن را با یک پرواز واقعی کامل کنم بلکه دوباره آن خیال را تجربه کنم. به همین دلیل خودم را متقاعد کردم که بالاخره آدم‌ها اشتباه می‌کنند و البته این اشتباه هم که اشتباه جزیی و ساده‌ای است و استوارت هم که کارش را خیلی خوب بلده، و از این طور توجیهات. انسان‌ها واقعند جالبند، برای انجام دادن آن کاری که دوست دارند، هزاران هزار دلیل و توجیه منطقی، غیرمنطقی، مادی و فرامادی می‌تراشند در حالیکه نیازی به این همه توجیه نیست فقط صِرفِ دوست داشتن، خودش بهترین دلیل برای انجام کاری است.
بالاخره نوبت پرواز رسید، هیجان خاصی داشتم، هیجان توأم با ترس. پرواز را شروع کردیم. به محض اوج گرفتن نگاهی به آسمان آبی و زیبا انداختم، وجودم سرشار شد از رضایت و آرامش. آرامشی که چند ثانیه بیشتر طول نکشید به ناگاه صدای در رفتن سگک طناب را شنیدم، استوارت ضامن سگک را کامل چفت نکرده بود و به خاطر فشاری که بهش وارد شده بود ناگهان باز شد. لرزشی در وجودم احساس کردم، مرگ به من نزدیک‌تر از هر چیزی بود، قلبم طوری به طپش افتاده بود که تقریبا در حال انفجار بود. دست‌ها و پاهایم عرق کرده بودند، گلویم خشک شده بود و به سختی نفس می‌کشیدم. هر آن نزدیک بود که طناب من کامل از استوارت جدا شود. جرأت نداشتم زیر پایم را نگاه کنم. تصور اینکه از فاصله چندصد متری رها شوم و به زمین برخورد کنم برایم غیر قابل تحمل بود. طناب رها شد، احساس بمبی را داشتم که از هواپیما رها شده، تنها کاری که کردم این بود که دست انداختم و قوزک پای استوارت را گرفتم. سنگینی من پای او را به پایین کشید. دستان من سست شده بود و نمی‌توانستم بیشتر از این پای او را نگه دارم. دستانم سر خورد و به روی کفشهایش لغزید. ناگهان من و کفش استوارت با سرعت به سمت زمین کشیده شدیم. هیچ وقت جاذبه زمین اینقدر برایم غیر قابل تحمل نبود. آرزو می‌کردم که ای کاش جاذبه‌ای وجود نداشت. جاذبه بدترین قسمت آفرینش است که هم مانع پرواز آدمی می‌شود و هم منجر به سقوط او -این آخرین دستاورد فلسفی من در زندگی بود-. در میان راه مردم را می‌دیدم که از اتوبوس و تاکسی پیاده می‌شوند و به سرعت به سمت محل کار خود حرکت می‌کنند، و راننده تاکسی‌ای که فریاد می‌زد: «آزادی یک نفر آزادی»

مسکور
20 مهر 1392
12 اکتبر 2013

۱۳۹۲ مهر ۱۵, دوشنبه

نتانیاهو و مولانا



خواستم مطلب بلندی بنویسم در مورد دوستانی که سخنان نتانیاهو (حداقل برخی از سخنان وی) را برحق می‌دانستند و صد البته چشم‌پوشی آشکاری کردند به بقیه سخنان ایشان ولی تصمیم گرفتم با یک نکته سخن کوتاه کنم:
داستان نتانیاهو داستان معاویه و ابلیس دفتر دوم مثنوی مولانا است. نتانیاهو به‌سان شیطان است که معاویه را از خواب بیدار می‌کند که مانع از قضا شدن نماز وی شود و خود را دوست معاویه جلوه می‌دهد و با هزاران دغل و نیرنگ‌ قصد فریب وی را دارد و در آخر مشخص می‌شود که شیطان به این دلیل معاویه را از خواب بیدار کرده که اگر وی خواب می‌ماند و نمازش قضا می‌شد، افسوسی که معاویه می‌خورد اجرش هزاران برابر نماز اول وقت بود. بنابراین شیطان با بیدار کردن وی مانع از اجر بالاتری شده است. آقای نتانیاهو دلش برای آزادی ما ایرانیان نسوخته بلکه او نگران مسأله مهم‌تری است که ما نباید فریب وی را بخوریم.

آن تاسف و آن فغان و آن نیاز
درگذشتی از دو صد ذکر و نماز

من ترا بیدار کردم از نهیب
تا نسوزاند چنان آهی حجاب

تا چنان آهی نباشد مر ترا
تا بدان راهی نباشد مر ترا

من حسودم از حسد کردم چنین
من عدوم کار من مکرست و کین






۱۳۹۲ مهر ۱۳, شنبه

چکیده سخنان نتانیاهو و توضیحات در کمانه، در مصاحبه با بی‌بی‌سی فارسی

- اگر این رژیم سلاح هسته ای به دست بیاورد می شود کره شمالی (بیابید پرتقال فروش را)
- ما کسی را تهدید نکردیم (فقط هزاران فلسطینی را کشتیم و سرزمینشان را گرفتیم و چند صد نفر هم ترور کردیم، همین)
- فارسی من خیلی خوب نیست اما معلومات من از تاریخ ایران بدک نیست، من برای تمدن ایران ارزش زیادی قایلم (فقط دلم می‌خواد این کشور یه خورده تجزیه بشه، فقط همین)
- ما آدم‌های ساده‌ای نیستیم ما باهوشیم (مثل روباه مکاریم)
- ما می‌خواهیم با منازعه به همسایگان فلسطینی‌مان پایان بدهیم. ما می‌خواهیم این کار را به شکل مسئولانه انجام دهیم. ( با بستن آب روی آن‌ها و اجازه ندان به انتقال غذا و مواد خوراکی به آنها و ساختن شهرک در زمین‌های آنان و با تراکتور رد شدن از روی آنان)
- نمی‌خواهیم قرارداد صلحی امضاء کنیم که روز بعدش زیر پا گذاشته شود (یه وقت دیدی دلمان خواست یه جاهایی را بمب باران کنیم، والا) برای همین باید دو طرف چیزهایی را از همدیگر به رسمیت بشناسند (مثلا این که همه اونجا مال ماست و فلسطینی ها باید گورشان را از آنجا گم کنند)
- ناسلامتی ما چهار هزار ساله آنجا هستیم از زمان کوروش آنجا بودیم. (ولی فقط ما حق داریم عطف به ما سبق کنیم بقیه کشورها از جمله ایران این حق را ندارند)
- ترور شخصیت های ایرانی و ویروس استاکس نت را گفتند که ما کردیم (اگرچه ما اصلا رد نمی کنیم، کردیم دیگه چیه مگه)
- من خودم جان دادن ندا آقا سلطان را روی پیاده رو دیدم (آخه خودم همون لحظه آنجا بودم، لامصبا چرا نمی فهمید)