آزادی یکی از بحث برانگیزترین و پیچیده ترین مسایل روزگار ما است، مخصوصا برای ما ایرانیان. ما همه از عدم وجود آزادی گله مند و شاکی هستیم. تا الان فکر کرده ایم که این آزادی که اینهمه سنگش را به سینه میزنیم چیست؟
برای خیلی از ما آزادی معنا می شود در آزادی سیاسی آن هم آزادی در فحاشی سیاسی. به این معنی که هرچه دلمان خواست بدون درنظر گرفتن ادب و نزاکت و حقایق سیاسی، نثار سیاستمداران کنیم.
آقای ماشاء الله آجودانی در کتاب «مشروطه ایرانی» میگوید:
« ... در ایران، گرچه گاه و بیگاه آزادی های سیاسی ... وجود داشت اما حضور و وجود چنین آزادیهایی به معنی حضور و وجود آزادیِ اندیشیدن و آزادیهای اجتماعی نبود و نیست.»
از نوشتههای فوق به روشنی میتوان دریافت که مشکلاتی که امروز ما با آن دست و پنجه نرم میکنیم ریشهای عمیق و استوار در تاریخ و فرهنگ ما دارد.
وقتی نویسندهای مورد حمله و فحاشی قرار میگیرد بدون اینکه نوشته او درباره فرد یا گروه یا تفکر خاصی و یا حتا در مورد سیاست باشد، مثال عینی برای عدم وجود آزادی (آزادی اندیشیدن) است. این آزادی ها یا بهتر بگویم عدم آزادی ها نه به حکومت ربطی دارد و نه به سیاست و نه به اعتقادات قومی و یا عقیدتی. روشنتر بگویم، آزادیِ اندیشیدن فقط و فقط مسأله ای است فرهنگی. مسأله ای است که فقط به ما مردمان ربط دارد و نه به حکومت. اگر نویسنده ای مورد هجمه فراوان و الفاظ رکیک قرار میگیرد، این مشکل فرهنگی جامعه است. وقتی ما به دلیل عدم موافقت با کسی او را مورد شدیدترین حمله (لفظی و یا حتا فیزیکی) قرار میدهیم، چگونه فریاد آزادی بر زبان می آوریم؟
مگر آزادی سیاسی بدون آزادی اندیشیدن ممکن است؟ چگونه ممکن است که ما تحمل هیچ حرفی را نداشته باشیم (حرف مخالف که پیشکش) آن وقت فریاد وا آزادی سر دهیم؟
پ.ن: ناگفته نماند که این مشکل فقط مشکل ما ایرانیان نیست. بلکه انسانها به سبب ذات و طبیعت یکسانی که دارند، در همه جای دنیا تقریبا مشابه هم رفتار میکنند. فقط در یک نقطه دنیا کمتر و در جای دیگر بیشتر. البته مرکز توجه من فقط به ایران و ایرانیان بود و در مورد مردمان جاهای دیگر دنیا بحث نکردم و اصلا محل بحث من نبود.
برای خیلی از ما آزادی معنا می شود در آزادی سیاسی آن هم آزادی در فحاشی سیاسی. به این معنی که هرچه دلمان خواست بدون درنظر گرفتن ادب و نزاکت و حقایق سیاسی، نثار سیاستمداران کنیم.
آقای ماشاء الله آجودانی در کتاب «مشروطه ایرانی» میگوید:
« ... در ایران، گرچه گاه و بیگاه آزادی های سیاسی ... وجود داشت اما حضور و وجود چنین آزادیهایی به معنی حضور و وجود آزادیِ اندیشیدن و آزادیهای اجتماعی نبود و نیست.»
از نوشتههای فوق به روشنی میتوان دریافت که مشکلاتی که امروز ما با آن دست و پنجه نرم میکنیم ریشهای عمیق و استوار در تاریخ و فرهنگ ما دارد.
وقتی نویسندهای مورد حمله و فحاشی قرار میگیرد بدون اینکه نوشته او درباره فرد یا گروه یا تفکر خاصی و یا حتا در مورد سیاست باشد، مثال عینی برای عدم وجود آزادی (آزادی اندیشیدن) است. این آزادی ها یا بهتر بگویم عدم آزادی ها نه به حکومت ربطی دارد و نه به سیاست و نه به اعتقادات قومی و یا عقیدتی. روشنتر بگویم، آزادیِ اندیشیدن فقط و فقط مسأله ای است فرهنگی. مسأله ای است که فقط به ما مردمان ربط دارد و نه به حکومت. اگر نویسنده ای مورد هجمه فراوان و الفاظ رکیک قرار میگیرد، این مشکل فرهنگی جامعه است. وقتی ما به دلیل عدم موافقت با کسی او را مورد شدیدترین حمله (لفظی و یا حتا فیزیکی) قرار میدهیم، چگونه فریاد آزادی بر زبان می آوریم؟
مگر آزادی سیاسی بدون آزادی اندیشیدن ممکن است؟ چگونه ممکن است که ما تحمل هیچ حرفی را نداشته باشیم (حرف مخالف که پیشکش) آن وقت فریاد وا آزادی سر دهیم؟
پ.ن: ناگفته نماند که این مشکل فقط مشکل ما ایرانیان نیست. بلکه انسانها به سبب ذات و طبیعت یکسانی که دارند، در همه جای دنیا تقریبا مشابه هم رفتار میکنند. فقط در یک نقطه دنیا کمتر و در جای دیگر بیشتر. البته مرکز توجه من فقط به ایران و ایرانیان بود و در مورد مردمان جاهای دیگر دنیا بحث نکردم و اصلا محل بحث من نبود.
کاملا موافقم
پاسخ دادنحذف