۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

Memento

چند تا نکته هست که باید تا یادم نرفته سریع بنویسمشون، آخه می‌دونید من خیلی حافظه‌م ضعیفه و زود فراموش می‌کنم. نه اینکه فکر کنید آلزایمر دارم‌ها، نه اصلا. مثلا برای اینکه ثابت کن مخم سالمه بزارید بگم شماره تلفن مادربزرگم چنده. هفتاد و هفت.... نه ببخشید، هشتاد و هشت... ای وای نوک زبونمه ها.......... اصلا ولش کن. چی بود اون نکته ها که می‌خواستم بگم؟!
آهان یکی‌ش یادم اومد. یادم باشه یه جایی بنویسم که همیشه همراهم باشه. فیلم Memento را یادتونه:
- می‌خواهم رو پیشانی ام حک کنم: سه هزار میلیارد تومان
- می‌خواهم کف یکی از دست‌هام بنویسم کروبی و کف اون یکی دست، موسوی
- می‌خواهم روی لب‌هام یه چسب بزنم که روش نوشته دموکراسی
- می‌خواهم به پاهام زنجیر بزنم و روی زنجیر بنویسم آزادی
- می‌خواهم ... اِاِ... می‌خواهم...

راستی شماره تلفن مادر بزرگم یادم اومد: سی و سه ..........

چی داشتم می‌گفتم؟ آهان یادم اومد، دیدی گلشیفته را؟؟؟!!!

۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

شجاعت، روسپی گری

این روزها بازار نظر دادن درباره کار خانم گلشیفته فراهانی حسابی داغه. هزاران کامنت در فیس بوک و دهها مقاله در وبلاگ‌ها و حتی عکس العمل خبرگزاری‌های داخل ایران نشان از اهمیت موضوع دارد.
برخی وی را اسطوره شجاعت و پاکی و آزادگی خواندند و شعرها در مدح اش سرودند و برخی دیگر روسپی و بازیچه دست و فرصت طلبش نامیدند.
آنچه که در این غوغا و از لابلای نوشتار نظردهندگان مشهود بود افراط و تفریط فراوان در مورد عملکرد وی بود. بسیار به ندرت آرایی معتدل و منطقی به چشم می خورد. باز هم تفکر دوقطبی سیاه و سفید ما در پیش چشمانم به رقص در آمد که مبادا با خود بیندیشم امیدی برای کثرت گرایی وجود دارد. یک آزمون دیگر و یک شکست دیگر. گویا این تفکر خودی و غیرخودی در اعماق اندیشه هایمان رخنه کرده و حاضر به ترک مأمن خویش نیست.
اما فارغ از تعصبات فرهنگی و مذهبی، تابو شکنی الزاما پیامدهای خوبی همراه ندارد و بعضی مواقع جلوی پیشرفت یک روند طبیعی را می گیرد و نه تنها به پیشبرد آن کمکی نمی‌کند بلکه خود عاملی بازدارنده برای رسیدن به مقصود می‌شود. حال در این مورد باید دید که آیا این سنت شکنی فضا را برای جامعه‌ای آزاد، بازتر می‌کند و یا حربه‌ای می‌شود دست فرصت طلبان تا فضا را برای پیشرفت روشنفکری در جامعه تنگ تر نمایند.

پ.ن: بنده هیچ قضاوتی در مورد کاری که خانم گلشیفته فراهانی کردند ندارم.

۱۳۹۰ دی ۲۲, پنجشنبه

سیمرغ رویاها

همینطوری که داشتم لای منجلاب پس زمینه ذهنم غوطه می‌خوردم، سیمرغ رویاهایم را بالای سرم در حال پرواز دیدم و غرق تماشا شدم که ناگهان سیمرغ با دیدن من هر چه در دل داشت بیرون ریخت و حسابی سر و صورتم را به گند کشید.

۱۳۹۰ دی ۱۲, دوشنبه

نوری زاد

دیروز اتفاقی وبگاهی دیدم که نویسندگان آن، چماق به دستانِ دیروز و قلم به دستان امروز هستند. برآن شدم ببینم که آیا استواری قلم‌هاشان به‌سان چماقشان هست یا نه. بعد از خواندن دو سه مطلب گمانم به یقین تبدیل گشت که هر چه این طایفه چماق‌هایی محکم و زبانی قدرتمند از ناسزا و فحش دارند، قلم‌هایی سست و بی رمق و مغزهایی تهی از استدلال و اندیشه و منطق دارند.
از لابلای کلمات درهم تنیده شده‌ی نامفهوم، صدای ضجه قلم را می‌شنیدم که ناامید و افسرده تقاضای رهایی از چنگال متعصب صاحب قلم را می‌کرد و در تک تک کلمات، از نویسنده تبری می‌جست و شرمگین و خجول جوهر بر کاغذ می نشاند و زیر لب زمزمه می‌کرد که:

جام می و خون دل هریک به کسی دادند 
در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
باری، یکی از مطالب بیشتر توجه ام را جلب کرد زیرا که عنوان مطلب، «نوری زاد» و متن آن از زبان شیطان بود. اگرچه چند بار آن متن را خواندم اما سستی قلم نویسنده رخصت یافتن ارتباط کلمات به یکدیگر را نمی داد و گویی کلمات طوری کنار هم چیده شده بودند که هرگز قرار نیست مفهومی (هرچند سبک و سخیف) از آن استنباط شود.
مخلص کلام اینکه در آخر مشخص شد که این مونولوگ نه از زبان شیطان بلکه از زبان دلیرمرد و حر زمان (نوری زاد) است و نوری زاد چونان شیطان که گناه کرد و از درگاه خداوند رانده شد و تصمیم گرفت آدمیان را نیز به راه ناصواب بکشاند، دچار گناه بزرگ شد و از درگاه ولی فقیه رانده شد و تمام سعی خود را می‌کند که با نوشتن نامه دیگران را نیز از راه صواب و رستگاری منحرف سازد.
فقط این پرسش در ذهن من بوجود آمد که ولی فقیهی که اینچنین شتابان پله های پیشرفت و ترقی (از ولایت تا پیامبری و اینک خدایی) را می پیماید، در مرحله بعد موفق به کسب چه جایگاهی خواهد شد؟
در آخر، این روزها این آیه بسیار زیبا و تعمق برانگیز قرآن کریم مدام بر زبانم جاری است که:
صم بکم عمی فهم لایرجعون مصداق همین قوم است.