اولش که اومدم دیار غربت،
همانجایی که خورشید تو دریاش غروب میکنه، من بهش میگم ته دنیا، احساس غم
غربت نداشتم. اگر راستشو بخواهید خیلی هم خوشحال بودم که اون مملکت را با
تمام ناخوشیهاش رها کردم و آمدم جایی که دیگه از آن مشکلات خبری نیست. اما
کم کم یه چیزهایی دستگیرم شد. فهمیدم کسانی که صحبت از غم غربت میکنند،
کم گزاف نگفتهاند (!) و این شتری است که جلوی خانه هرکسی میخوابد. اما
نکتهای که هیچگاه بیان نشده و یا شاید هم توجهی بدان نشده است کمیت آن
نیست بلکه کیفیت آن است، بدین منظور که همه کسانی که کشورشان را ترک
کردهاند دچار درد غربت میشوند اما این غم برای همه به یک شکل نیست.
اکثر مردم دچار غم و اندوه فراوانی میشوند و بعد از مدتی آن غم فروکش کرده و سپس جوری فراموش میشود که گویا نه خانی آمده نه خانی رفته. به نظر من این افراد کسانی هستند که دچار غم حاد شدهاند و چاره و درمان آن، زمان است. اما قصه برای من شکل دیگری است. غم من از نوع غم مزمن است که همیشه همراه من است و لحظهای مرا تنها نمیگذارد ولی غمی ناکار کننده و فلج کننده نیست هیچ درمانی هم ندارد.
حال کسانی که غم غربت را تجربه کردهاند، خود خواهند دانست که جزء کدام دسته هستند.
اکثر مردم دچار غم و اندوه فراوانی میشوند و بعد از مدتی آن غم فروکش کرده و سپس جوری فراموش میشود که گویا نه خانی آمده نه خانی رفته. به نظر من این افراد کسانی هستند که دچار غم حاد شدهاند و چاره و درمان آن، زمان است. اما قصه برای من شکل دیگری است. غم من از نوع غم مزمن است که همیشه همراه من است و لحظهای مرا تنها نمیگذارد ولی غمی ناکار کننده و فلج کننده نیست هیچ درمانی هم ندارد.
حال کسانی که غم غربت را تجربه کردهاند، خود خواهند دانست که جزء کدام دسته هستند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر