۱۳۹۲ مهر ۲۰, شنبه

داستان یک سقوط

بوی بد جوراباش آخرین بویی بود که به دماغم خورد.
از همان اول پرواز یه دلهره عجیبی گرفته بودم انگاری بهم الهام شده بود که این اتفاق می افته ولی بهش توجه نکردم، منظورم سقوطمه. همین شد که الان دارم این داستان را تعریف می‌کنم.
طبق معمول روزهای تعطیل بعد از کمی کش و قوس رفتن از تختخواب پایین آمدم و صبحانه مفصلی خوردم -که شامل آب گوجه فرنگی، تخم مرغ عسلی، کره و مربا و عسل و همچنین پنیر و گردو بود- آخه وسط هفته فرصت صبحانه خوردن نیست ولی به جاش آخر هفته ها جبران می کنم. کم کم آماده شدم برای رفتن. چند هفته ای بود که شروع کرده بودم به یادگیری گلایدینگ، اونم از نوع آویزانش (Hang Gliding).
آسمان نیلگون، ابرهای به‌سان پنبه‌ای که از کمان حلاجی رها و در میان آسمان معلق شده و همچنین لطافت فوق العاده هوا که به دلیل باران تند بهاری دیشب بود، نوید یک روز خاطره انگیز و لذت‌بخش را می‌داد. روزی که هیچ وقت برای من به پایان نرسید. لباسم را پوشیدم و وسایلم را برداشتم و از در بیرون رفتم.
استوارت بلند شو مگه امروز کلاس نداری؟ سریع باش دیر شد.
استوارت - در حال خمیازه کشیدن - : مگه ساعت چنده؟
- ساعت یک ربع به ده است.
استوارت: باز هم دیر شد، لعنتی، پس کی می‌خواد اوضاع رو روال بیفته. همش استرس همش مشکل.
آقای استوارت اوردرز (Stewart Orders) مربی گلایدینگ نیروی هوایی کانادا بود که به دلیل اشتباهی که در یکی از پروازها انجام داد و چتر نجات سرباز تازه کاری را درست نبسته بود، منجر به سقوط و مرگ سرباز تازه کار شد و به همین دلیل از نیروی هوایی اخراج و مجبور به پرداخت غرامت و تحمل شش ماه زندان شده بود. بعد از رهایی از زندان هم هیچ شرکت آموزش گلایدینگ و چتربازی او را استخدام نکرده بود و او مجبور شده بود که به کار کردن در مک دونالد راضی شود. در تابستان که بچه های دبیرستانی به سمت کار در وال‌مارت و مک‌دونالد سرازیر می‌شوند او شغل خود را از دست داده بود و مدتی در یک فروشگاه میوه فروشی چینی به عنوان کارگر حمل کننده میوه و سبزی استخدام شده بود. برای کسی که حقوق ساعتی سی دلار می‌گرفت کار کردن با درآمد ساعتی ده دلار و بیست و پنج سنت یعنی بالا آوردن قرض و عدم پرداخت به موقع صورتحساب بانک و قبض‌های برق، تلفن، اینترنت و ....
در یکی از روزهای آخرهفته که من برای تماشای مسابقات گلایدینگ رفته بودم، آقای استوارت هم که برای تماشا آمده بود و در کنار من ایستاده بود را دیدم. او در مورد تک تک کسانی که در مسابقه شرکت کرده بودند نظر می‌داد و نقاط ضعف و قوت آنان را برای من بر می‌شمرد. اطلاعات او بسیار دقیق و حرفه‌ای بود. ازش پرسیدم که سابقه گلایدینگ دارد؟ و او پاسخ دادن که چندین سال است آموزش گلایدینگ و چتربازی می‌دهد. من که از قبل علاقه به یادگیری گلایدینگ پیدا کرده بودم این فرصت را مغتنم دانستم و از او خواستم که به من آموزش خصوصی بدهد و به او گفتم که من اندازه کلاس‌های بیرون پول برای پرداخت آموزش ندارم و فقط نصف آن مقدار می‌توانم بپردازم، ولی در کمال ناباوری با جواب مثبت او روبرو شدم، اول کمی جا خوردم ولی از اینکه او به سرعت به درخواست من جواب مثبت داد احساس خوشایندی کردم. کاش آنروز نمی‌رفتم مسابقه و یا در موردش تحقیق می‌کردم. به هر حال الان که دیگر کار از کار گذشته و تأسف سودی ندارد. اگرچه من اصلا نمی‌توانم تأسف بخورم.
 از در که بیرون آمدم نسیم دل‌پذیری که گونه هایم را نوازش داد و شعاع گرم خورشید که بر صورتم تابید به یکباره زمان و مکان و جاذبه را برایم بی معنی ساخت، احساس بی وزنی کردم، طوری که می‌توانستم پرواز کنم، خودم را دیدم که ارتفاع گرفتم و به سرعت به سمت جنوب شرقی کشیده شدم، نصف کره زمین را طی کردم تا به خیابان فلسطین و وصال رسیدم. از بالای آن‌ها نیز گذر کردم، مردم را می‌دیدم که از اتوبوس و تاکسی پیدا می شوند و به سرعت به سمت محل کار خود حرکت می‌کنند و راننده تاکسی‌ای که فریاد می‌زد: «آزادی یک نفر آزادی». حسی عجیب  و دوست داشتنی، پرواز بر فراز خیابان‌هایی که تک‌تک نقاطشان برایم خاطره‌ای داشت. با گذر از هر نقطه آن خاطره را دوباره احیاء می‌کردم. در این حال بودم که صدایی غریب و ترسناک که حاصل ترکیب قارقار یک کلاغ و صدای ترمز قطار بود خیالم را برهم زد. صدای چندش آوری که مو به تن آدمی راست می‌کرد. از تجربه چنین حسی (پرواز بر فراز خیال) بیشتر در بهت بودم. هنوز قادر به توصیف آن لحظه نیستم. بگذریم، به سرعت راه افتادم اگرچه خیال پرواز برفراز خیابان‌های تهران لحظه‌ای از من دور نمی‌شد و باعث شد که دو بار مسیر را رد کنم. آخه برای رسیدن به محل تمرین باید دو تا اتوبوس عوض می‌کردم و حدود ده دقیقه نیز پیاده روی می‌کردم.
با همان خیال رسیدم به محل تمرین و منتظر استوارت شدم. مثل همیشه با تأخیر رسید. من دیگر به این بدقولی‌ها عادت کرده بودم و هیچ نگفتم. امروز استوارت خیلی به هم ریخته‌تر از همیشه بود، طوری که حتا جواب احوال پرسی من را با «نه متشکرم» داد.
ازش پرسیدم اتفاقی افتاده؟ که جواب داد، بانک خانه‌اش به دلیل پرداخت نکردن وام مسکن برای حراج گذاشته. با شنیدن این حرف اضطرابی وجودم را فراگرفت، به نظر خیلی دست‌پاچه و حواس‌پرت بود طوری که طناب گلایدینگ را به جای اینکه به من و خودش متصل کند فقط به خودش بست. چیزی در وجودم به من می‌گفت که امروز را پرواز نکنم ولی خیال پرواز بر فراز تهران لحظه‌ای از ذهنم دور نمی‌شد و آن پرواز چند ثانیه‌ای در خیال، طوری برایم شیرین بود که دوست داشتم آن را با یک پرواز واقعی کامل کنم بلکه دوباره آن خیال را تجربه کنم. به همین دلیل خودم را متقاعد کردم که بالاخره آدم‌ها اشتباه می‌کنند و البته این اشتباه هم که اشتباه جزیی و ساده‌ای است و استوارت هم که کارش را خیلی خوب بلده، و از این طور توجیهات. انسان‌ها واقعند جالبند، برای انجام دادن آن کاری که دوست دارند، هزاران هزار دلیل و توجیه منطقی، غیرمنطقی، مادی و فرامادی می‌تراشند در حالیکه نیازی به این همه توجیه نیست فقط صِرفِ دوست داشتن، خودش بهترین دلیل برای انجام کاری است.
بالاخره نوبت پرواز رسید، هیجان خاصی داشتم، هیجان توأم با ترس. پرواز را شروع کردیم. به محض اوج گرفتن نگاهی به آسمان آبی و زیبا انداختم، وجودم سرشار شد از رضایت و آرامش. آرامشی که چند ثانیه بیشتر طول نکشید به ناگاه صدای در رفتن سگک طناب را شنیدم، استوارت ضامن سگک را کامل چفت نکرده بود و به خاطر فشاری که بهش وارد شده بود ناگهان باز شد. لرزشی در وجودم احساس کردم، مرگ به من نزدیک‌تر از هر چیزی بود، قلبم طوری به طپش افتاده بود که تقریبا در حال انفجار بود. دست‌ها و پاهایم عرق کرده بودند، گلویم خشک شده بود و به سختی نفس می‌کشیدم. هر آن نزدیک بود که طناب من کامل از استوارت جدا شود. جرأت نداشتم زیر پایم را نگاه کنم. تصور اینکه از فاصله چندصد متری رها شوم و به زمین برخورد کنم برایم غیر قابل تحمل بود. طناب رها شد، احساس بمبی را داشتم که از هواپیما رها شده، تنها کاری که کردم این بود که دست انداختم و قوزک پای استوارت را گرفتم. سنگینی من پای او را به پایین کشید. دستان من سست شده بود و نمی‌توانستم بیشتر از این پای او را نگه دارم. دستانم سر خورد و به روی کفشهایش لغزید. ناگهان من و کفش استوارت با سرعت به سمت زمین کشیده شدیم. هیچ وقت جاذبه زمین اینقدر برایم غیر قابل تحمل نبود. آرزو می‌کردم که ای کاش جاذبه‌ای وجود نداشت. جاذبه بدترین قسمت آفرینش است که هم مانع پرواز آدمی می‌شود و هم منجر به سقوط او -این آخرین دستاورد فلسفی من در زندگی بود-. در میان راه مردم را می‌دیدم که از اتوبوس و تاکسی پیاده می‌شوند و به سرعت به سمت محل کار خود حرکت می‌کنند، و راننده تاکسی‌ای که فریاد می‌زد: «آزادی یک نفر آزادی»

مسکور
20 مهر 1392
12 اکتبر 2013

۱ نظر: